رفتن به امامزاده

سلام عشق مامان
دیشب خونه مامان جون بودیم که بابایی با موتور اومد
دنبالمون ،گفتمش چرا با موتور اومدی من نمی تونم سامان رو
بگیرمش گفت خودم میگیرمش جلو موتور.

شما رو نشوندن روپاشونو حرکت کردیم یکم دور زدیم شما هم
کیف کرده بودی حسابی .
دایی رضا رو تو خیابون دیدیم ،زندایی می گفت چرا بچه رو
اینجوری آوردیش بیرون چشممش می زنن ،دیشب یه بلوز شرت
تنت کردیم خداییش خیلی ناز شده بودی .
بعدش من پشنهاد دادم که شما رو ببریم امامزاده وقتی
می خواستیم بریم شما شروع کردی به گریه کردن.
دیگه نشد که بریم برگشتیم ورفتیم خونه مامان جون وقتی از
روی پای بابا بلندت کردم دیدیم اوه خراب کاری کردی در حد تیم
ملی واسه همین بود که گریه می کردی .بابا رفت خونه تا لباسشو
عوض کنه شما رو هم لباستو عوض کردیم دوباره با موتور رفتیم امامزاده.
شما همراه بابایی رفتین قسمت مردونه می خواستم که من ببرمت
اما بابایی گفت سامان مرد و نبایدبیاد تو قسمت زنونه.
یه نیم ساعتی نشستیم ویه چند تا عکس هم با موبایل بابایی
گرفتیم که اصلا کیفیت نداره.
بعدم صورتت رو با گلاب شستیم واومدیم خونه.انشاا... که
زیارت هر سه تامون قبول باشه.





رفتن به امامزاده
